تبليغاتX
همه چیز آباد

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

 

صَلَواتكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ

 

السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً

 

وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى

 

 تسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتمَتِّعَهُ فيها طَويلا

 

اگه عباس تو کوچه بود شاید که زهرا بر می گشت

شاید که گردن عمر از لب شمشیر می گذشت

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 8:29 |

بسم رب المهدي

 

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

 

صَلَواتكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ

 

السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً

 

وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى

 

 تسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتمَتِّعَهُ فيها طَويلا

 

اگه عباس تو کوچه بود شاید که زهرا بر می گشت

شاید که گردن عمر از لب شمشیر می گذشت

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 15:13 |
 

      قیام عاشورا از آغاز تا پایان 

 

 بیعت نکردن با یزید

 

  حرکت امام به مکه

 

 نامه هاي كوفيان  

 

 رفتن مسلم به كوفه 

 

 رفتن ابن زیاد به کوفه


 حرکت امام از مکه به کوفه

 
 شهادت مسلم


 برخورد امام با لشگر حر 

 
 
خواب امام حسین ( ع )


 رسیدن کاروان به کربلا


 شب عاشورا


 خطبه ی امام در روز عاشورا


 پیوستن حر به امام حسین


 نماز ظهر عاشورا


 شهادت حضرت علی اکبر ( ع )


 شهادت حضرت عباس ( ع )


 شهادت حضرت امام حسین (ع ) و علی اصغر ( ع )


 بعد از شهادت امام حسین ( ع )


 ورود اهل بیت ( ع ) به کوفه


 شهادت عفیف


 از کربلا تا شام


 ورود اهل بیت ( ع ) به شام


 در مقابل یزید لعنت ا...


 فرستاده پادشاه روم

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 15:12 |
 

تصویر ماهواره ای از روی شهر های جهان 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 14:30 |
 

جوک و اس ام اس توپ و با حال 

 

 صفحه اول

 

 صفحه دوم

 

 فقط خواهشا وقتی دارین جوکا رو میخونین آهنگ وبلاگ رو قطع کنین

 

 

+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 14:23 |
 

  دانلود مداحی

 

 

 

                          اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 12:27 |
 

دانلود نرم افزار و یادگیری ترفند ها

 

طریقه ی پارتیشن بندی از ویندوز


یه نرم افزار برای میکس کردن صدا مخصوصِ DJ ها


مخفی کدرن درایو بدون نیاز به برنامه


نرم افزار فارسي نويس مريم


دانلود یاهو مسنجر 7


دانلود نرم افزار برای اشغال نشدن تلفن در اینترنت


دانلود نرم افزار برای جلو گیری از هک شدن


دانلود Windows Media Player 10


دانلود چند تا فونت فارسی


دانلود نرم افزار ضد هک زون آلارم{zone allarm}


دانلود نروم افزار ضد هك


برنامه Google earth كه اون تمام سطح زمینو میبینی


دانلود نروم افزار ضد هك


دانلود فو تو شاپ ۹


دانلود نرو ۷


دانلود نرم افزار حاحظ شیرازی


دانلود نرم افزار در مورد خط نستعلیق


پیدا کردن شماره تلفن افراد دراینترنت


نرم افزار برای رفتن داخل سیستم قربانی


دانلود نرم افزار هک

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 14:32 |

  

  یه سری قالب وبلاگ مشتی و توپ حالشو ببرین 

 

 قالب ملودي


 قالب هك


 قالب اهورا مزدا


 قالب جام جهاني


 قالب عشقولانه


 قالب هري پاتر


 قالب مذهبی


 یه سری قالب توپ توپ توپ برای پرشین بلاگ


 

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 14:10 |
 

عکس های با حال

 

 


 

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 14:0 |
 

دانلود بهترین و جدیدترین آهنگ ها

 

 


 

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 13:50 |

شهادت حضرت علي اكبر (ع)

   ياران ابي عبدالله(ع) به شهادت رسيدند و جزخانواده اش كه اولاد علي(ع)، اولاد جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن(ع) بودند، ديگر كسي نمانده بود همگي آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند، ابتدا فرزند خود امام،حضرت علي اكبر(ع) از پدرش اجازه نبرد خواست، امام هركدام از اصحاب كه اذن مبارزه مي خواستند، مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي فرزندش اذن ميخواهد، بدون مكث كردن به او اذن مي دهد. راوي ميگويد حضرت امام حسين(ع) نگاه نااميدي به او كرد، اشكش سرازير شد و روي مبارك را به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: خدايا، گواه اين مردم باش. خدايا، جواني به مقابل آنها مي رود كه شبيه ترين مردم به پيغمبر(ص)از نظر خلقت، اخلاق و گفتار مي باشد و ما هر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي او نگاه مي كرديم. بار خدايا، بركات زمين را از اين قوم دريغ بدار، ميان آنها جدايي افكن، آنها را پاره پاره كن و روش آنها را ناستوده كن.
    سپس رو به عمر سعد فرياد زد: از ما چه مي خواهي؟ خداوند نسلت را قطع كند و عملت را نامبارك كند و كسي را بر تو مسلط كند كه در بسترت سرت را ببرد، همچنان كه پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر(ص) مراعات نكردي
.
    بالاخره نوبت علي اكبر(ع) مي رسد، او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد، علي اكبر(ع) بر لشگر حمله ور مي شودف رجزي چنين مي خواند:

    انا علي ابن الحسين بن علي               نحن و بيت الله اولي بالنبي
    من شبث و شمر ذاك الدني             
              و مشر ذالك الدني          
    اضربكم بالسيف حتي ينثني                  ضرب غلام هاشمي علوي 
    ولا ازال اليوم احمي عن ابي               تالله لا يحكم فينا ابن الدعي

    منم علي بن الحسين بن علي، ما به خدا هستيم اولي به نبي، از شبث و شمر همان پست دني، تا خم شود تيغ ز غم چون زدني (من آنقدر بر شما شمشير مي زنم تا شمشير در پيچ و تاب افتد) همچون جواني هاشمي علوي (آنهم شمشير زدني مانند جوان هاشمي علوي) ، خود نسپاريم بر آن ابن دعي (پسر زياد لاف زن گزافگو)

    علي اكبر(ع)، چندين بار حمله كرد و جمع بسياري را كشت بطوريكه مردم از بسياري كشتگان خودشان به خروش آمدند، در روايتي آمده است علي اكبر(ع) با تشنگي اي كه داشت صد و بيست نفر از آنان را كشت، سپس نزد پدر برگشت در حاليكه زخم بسياري برداشته بود، عرض كرد: اي پدر، العطش قد قَتَلني و ثقل الحديد اجهدني، نهل الي شربه من الماء سبيلُ اتقوي بها. حضرت علي اكبر(ع) بسياري از سپاه دشمن را كشت، ضربتها خورد و در حاليكه دهانش خشك است از ميدان بر مي گردد، از پدر تمنايي مي كند: پدر جان، تشنگي مرا دارد مي كشد و سنگيني اين سلاح توانم را گرفته، آيا جرعه آبي هست كه بنوشم تا نيرو بگيرم و به دشمنان بتازم؟ راوي مي گويد: فبكي الحسين و قال و اغوثاه يا بني، قاتل قليلاً فما اسرع ما تلقي جدك محمدا، فيسقيك بكاسه الا و في شربته لا تظما بعدها ابداً. امام گريست و اينچنين به فرزندش پاسخ داد: اي پسرجان، اندكي جنگ كن، اميدوارم به همين زودي جدت پيامبر(ص) را ديدار كني و از دستش سيراب شوي كه ديگر هرگز تشنه نشوي. همينطور روايت شده يا بني هات لسانك فاخذ  بلسانه فمصد و دفع اليه خاتمه و قال امسكو في فيك و ارجع الي قتال عندك ، فاني ارجوالك لا تمسي حتي يسقيك جدك بكاسه الا و في شربه لا تظما بعدها ابدا؛ اي فرزندم، زبانت را بيرون آور. سپس زبان علي اكبر(ع) را در دهان مبارك خود گذاشت و آن را مكيد و انگشتر خويش را به او داد و فرمود: آن را در دهان خود بگذار و براي جنگ با دشمن برگرد. عده اي گفتند: امام زبان علي اكبر(ع) را در كام گرفت تا به او بنمايد كه كام او از كام فرزندش خشك تر است و با اين حالت همدردي با فرزندش بكند.
    

عده اي گفته اند كه در اين دم آخر منظور امام اين بود كه او را به حقايقي آگاه كند كه درجات معنوي او را ارتقاء دهد و تمام علوم را به او آموخت چنانچه پيامبر(ص) در آخرين لحظات عمر شريفشان علي(ع) را در بستر خود خواست و زبان در كام او نهاد و به او حقايقي آموخت كه هزار هزار باب علم بود.
    حضرت علي اكبر(ع) دوباره به ميدان برگشت و جنگيد تا كشتگان را به دويست نفر
رساند، مردم كوفه از كشتن او خودداري مي كردند؛ مره بن منقذ عبدي ليثي حضرت علي اكبر(ع) را ديد و گفت: گناه عرب بر گردن من باشد اگر علي اكبر(ع) با اين همه كشتار از من بگذرد، داغش را به دل مادرش مي گذارم. حضرت علي اكبر(ع) با شمشير مي تاخت و حمله مي كرد تا آنكه مره بن منقذ راه را بر او بست و نيزه اي به او زد و حضرت را از پاي درآورد. راوي ميگويد: احتواه الناس فقطعوه باشيافهم؛ سپاهيان اطراف او را گرفتند و با شمشيرهايشان آنقدر به آن جوان زدند تا قطعه قطعه گ
شت، چون جان به گلويش رسيد فرياد زد: اي پدر جان، خداحافظ، اين جدم رسول الله(ص) است كه تو را سلام مي رساند و مي فرمايد شتاب كن و نزد ما بيا كه جامي هم براي شما در دست دارد. سپس فريادي زد و به شهادت رسيد، امام بر بالين فرزندش رسيد و صورت خود را بر صورت فرزندش گذاشت.
   

 حميد بن مسلم مي گويد روز عاشورا از امام حسين(ع) شنيدم كه مي فرمود: اي پسر جان، خدا بكشد آن گروهي كه تو را كشتند، در برابر خدا ايستادند و در شكستن حرمت پيامبر(ص)بي باكي كردند. در اينجا بود كه اشك در ديدگان امام حلقه زد و فرمود: اي علي اكبر(ص) بعد از تو اف بر اين دنيا. در كتاب روضه الصفا نقل شده است امام بر بالين حضرت علي اكبر(ع) با صداي بلند گريست به طوريكه تا آن زمان صداي گريه او را به اين بلندي كسي نشنيده بود. شيخ مفيد مي گويد: زينب (س) در اين هنگام از سرا پرده خيمه شتابان بيرون آمد و فرياد زد: يا اخياه و ابن اخياه؛ اي برادر واي پسر برادر! و آمد تا خود را روي پيكر علي اكبر(ع) انداخت. حسين(ع) سر خواهر را بلند كرد و او را به خيمه برگرداند و به جوانان بني هاشم فرمود: برادر خود را برداريد به خيمه ببريد.


 *** نام مادر علي اكبر(ع) حضرت ليلا بود و حضرت علي اكبر (ع) در موقع شهادت هيجده سال داشت.
*** مقام علي اكبر(ع) و حضرت عباس(ع) در حدي است كه روايت شده است ايشان با زره و سواره منتظر ظهور حضرت مهدي(عج) هستند تا قدرتي كه در شأن آنهاست در معرض ديد جهانيان قرار دهند، چون در كربلا آنچنان كه بايد نش
د قدرت خود را به سپاهيان نشان دهند.

+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 12:9 |

خدا پاشو

حامد وهابی
احسان غیبی و بی باک
زهرا امیر ابراهیمی
هیچکس و گوگوش
مهیار و امیر
حسین صنعتی(U Not)
آهنگ درخواستی
حامد ملک لو
0060
هادی اصحابی
JUST4
شهرزاد
نیما قبادی
دانلود آهنگ
مهدی مدرس
بچه های آفتاب۳
فارز
گلچین رپ
فرزاد فرزین و مهدی مدرس
رپ
حمید رضا علی رضا(U Not)
خبر (زهره)
sun boys
شهرام کاشانی
حسین سهرابی
فرخ
هیچکس
زنگ گوشی
مازيار سارمه
0123
ستار
ضربان
فرزاد شريفي
حامد هاکان
علي لهراسبي
Dj Baby
حسام
پيام حق دوست
بابک
مازيار
گرزان-رپ
Zed Bazi
بنيامين
عليرضا و حميد رضا
شاخ بازي ممنوع
رضا و آرش
دي جي کورسان
تيغه و امير تاتالو و فلاكت و اردلان
پاني
عليرضا حميد رضا علي اصحابي
دموي آلبوم جديد سيروان خسروي(U Not)
تهي پيشرو بهروز تاتلو
مازيار سارمه
7TH band
آرمين و نگار
0111
Error
O.F
هنگامه
تک موزيک
عليرضا وحميد رضا
ليماک
مسعود سعيدي
کوروش صنعتي تنها

B-4

+ نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه ششم آذر 1382 و ساعت 13:0 |
 برین به این آدرس روی فیله کلیک کنین

http://www.r3odi.com/cartoon/qool_tani!_eeh.swf

+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه ششم آذر 1381 و ساعت 13:30 |
 

تقويم دانشگاهي من

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد. من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد رو مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد. آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه. بچه ها مي گفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم.
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم. تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن. تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين. من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه٬ مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش٬ راستيتش منم از اون بدم نمي آد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم.
دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست٬ من كه مي دونم منظورش چي بود٬ حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه. راستيتش منم از مينا بدم نميآد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم.
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟ من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه. وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته. ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه. حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم.
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده. حيف اسمش رو نفهميدم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم. طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه.
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد. من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه٬ مي خواد كه من بي خيال مينا بشم٬ راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز صبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم. عجب شكوهي و عظمتي بود. داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم. وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم. راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد.
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست. برو از بيمارستان بگير٬ راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
                                

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه هفتم اردیبهشت 1381 و ساعت 16:50 |

برخورد امام حسين(ع)  با لشکر حربن يزيد رياحي:

 

حضرت از مكه حركت نمود تا به گردنه بطن رسيد آنجا به يارانش فرمود: مرا كشته بدانيد. اصحاب گفتند: چرا؟ ابا عبدالله گفتند: خوابي ديدم كه سگهايي مرا مي گزند و سگي ابلق از همه بدتر بود. سپس از گردنه سرازير شدند تا به شراف رسيدند آنجا هم دستور فرمودند آب بيشتري بردارند، از شراف حركت كردند در بين راه يكي از همراهان حضرت تكبير گفت و جمله لاحول و لا قوه الا بالله را تكرار نمود. امام علت را پرسيدند، عرض كرد: من به اين سرزمين آشنا هستم. در اينجا نخل وجود ندارد ولي از دور نخل ديده مي شود عده اي گفتند گوش اسبان است و پرچم مي باشند. حضرت فرمودند در اينجا پناهگاهي هست كه آنرا پشت خودمان قرار مي دهيم، آن پناهگاه تپه ذوجسم بود امام دستور دادند چادرها را بر پا كردند.
 

آنها نزديك به هزار نفر سوار به فرماندهي حربن يزيد بودند درگرماي ظهر سپاه حر مقابل امام و يارانش ايستادند، امام نيز به يارانش فرمود به آنها آب بدهيد حتي به اسبان آنها نيز آب دادند، هنگام اذان امام به حجاج بن مسروق دستور داد اذان بگويد. سپس امام بعد از حمد و ثنا فرمود: اي مردم نزد شما نيامدم تا اينكه نامه هاي شما آمد كه ما امام نداريم نزد ما بيا شايد خداوند بوسيله تو ما را هدايت كند، اگر بر سر قول خود هستيد من آماده ام و به وجه اطمينان بخشي پيمان خود را به من بدهيد و اگر آمدن مرا خوش نداريد به همانجا كه از آن آمده ام برگردم. سپس به موذن گفت اقامه بگويد نماز جماعت را خواندند، هنگام عصر حسين به اصحاب دستور حركت داد و يكبار ديگر براي اتمام حجت فرمود:اي مردم اگر شما تقوي داشته باشيد و حق را به اهلش واگذاريد خدا را پسنديده تر است و ما خاندان محمديم و به ولايت به شما شايسته تريم، اگر ما را نخواهيد و بر خلاف نامه ها و فرستادگاني كه نزد من فرستاديد نظر داريد من بر مي گردم. حربن يزيد گفت: به خدا من از اين نامه و فرستادگاني كه مي فرمائيد خبر ندارم. حسين به يكي از يارانش عقبه بن سمعان فرمود: آن نامه ها را جلوي او بريز. حر گفت: ما از آن كساني نيستيم كه نامه نوشتند و دستور داريم از تو دست برنداريم تا به كوفه نزد ابن زياد ببريم. امام به اصحابش فرمود: سوار شويد و برگرديد. خواستند كه برگردند حر مانع شد و حسين(ع) به حر فرمود: مادرت به عزايت بگريد. حر گفت: اگر شخص ديگري از عرب چنين مي گفت از جوابش نمي گذشتم ولي من نمي توانم جز به نيكي نام مادرت را ببرم و من تو را رها نمي كنم،من دستور جنگ با تو را ندارم اگر امتناع داري از راهي برو كه به كوفه نرود و به مدينه نرسد، اين پيشنهاد مورد موافقت واقع شد. حضرت به سوي غريب سپس قادسيه و بعد به بيضه رسيد و براي اصحاب خود و حر بن يزيد خطبه اي خواند بعد از حمد و ثنا فرمود:
     

 هر كه سلطان جوري ببيند كه حرام خدا را حلال شمارد، پيمان خدا را بشكند، سنت رسول خدا را مخالفت كند، در ميان بندگان خدا به ناحق عمل كند و در برابر او سكوت نمايد برخدا لازم است كه او را همنشين وي سازد. اين زمامداران به فرمان شيطان چسبيده اند و فرمان خدا را وانهاده اند و فساد را رواج دادند و بيت المال را خاص خود نمودند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام دانستند، من سزاوارتر هستم براي تغيير دهند خاصه هاي شما به من رسيد و فرستادگان شما گفتند كه با من بيعت كرديد و تععهد نموديد مرا به دست دشمن ندهيد من حسين بن علي(ع) فرزند فاطمه(س) دختر رسول خدايم(ص) جانم با جان شماست و خاندانم خاندان شما، عهد خود را شكستيد و اينكار را با پدر، برادر و پسر عمم مسلم بن عقيل كرديد، فريب خورده شما بيچاره است بخت خود را واژگون كرديد و خدا مرا از شما بي نياز كند والسلام عليكم ...

راوي مي گويد سپس زبير بن قيس برخاست و گفت: يابن رسول الله(ص) بخدا اگر دنيا هميشه باشد و ما در آن جاويدان بوديم و تنها براي ياري تو از آن بيرون مي رفتيم بيرون رفتن با تو را بر اقامت در آن اختيار مي كرديم. راوي همچنين مي گويد حسين (ع) در حقش دعا كرد. سپس نافع بن هلال بن نافع بجلي برخاست و گفت: بخدا ما از بقاء پروردگار خود ناخوش نيستيم و بر اراده خود هستيم، با دوستانت دوستي و با دشمنانت دشمني كنيم. سپس يزيد بن خيضر برخاست و گفت: يا بن رسول الله(ص) خدا بر ما منت نهاد كه پيش رويت نبرد كنيم تا پاره پاره شويم و در قيامت جدت شفيع ما باشد، سپس امام و اصحاب حركت كردند تا به محذيب الهجانات رسيدند، ناگاه چهار شتر سوار از كوفه آمدند كه طماح بن عدي رهبرشان بود، حربن يزيد رو به آنها كرد و گفت: اينها اهل كوفه هستند، من اينها را زنداني مي كنم. امام فرمود: اينها ياران من هستند و با جان خود از اينها دفاع مي كنم.
 

اصحاب امام برگزيدگان عصر او بودند كه به مقام شامخ مصلحان جهان رسيده و در گوشه و كنار پراكنده بودند(يكي از اسرا سفر حضرت از مدينه به سوي مكه و از مكه به سوي كوفه و گرفتاريهاي سر راه همان جمع آوري آنان بوده است و اگر نه، اين چهار نفر از كوفه خود دليل روشني براي اين موضوع هستند كه از وضع مسافرت حضرت بي اطلاع بودند و از بيراهه خود را به حضرت مي رساندند) امام از آن چهار نفر كه از كوفه آمده بودند خبر پرسيد محمدبن عبدالله عائدي يكي از همان چهار نفر عرض كرد: مردان كوفه رشوه كلاني گرفته اند، حكومت دل آنها را به دست آورده و همه بر عليه شما محكومند. از حال قيس بن مسمر پرسيد و او خبر شهادت قيس را گفت، امام اشك ريختند و فرمودند: بار خدايا، ما و آنها را در بهشت جاي ده و در قرارگاه رحمت خود و گنجينه ثوابت ما را نعمت ده.
 

امام حركت نمودند تا به قصر بني مقاتل رسيدند، آخر شب امام حسين(ع) دستور دادند دوباره مشكهاي آب را پر كنند و از قصر مقاتل كوچ كردند. عقبدبن سمعان مي گويد: با حضرت مي رفتيم كه در پشت اسب خود، آقا چرتي زدند و بيدار شدند و كلمه استرجاع را به زبان آوردند و دو سه بار تكرار نمودند

 

+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه دوازدهم بهمن 1380 و ساعت 12:3 |


Powered By
BLOGFA.COM